X
تبلیغات
رایتل
حال و روزنوشت‌
حال و روزنوشت‌های من در این روزهای نبادا!
آرشیو
1385/01/23
آخر یکی‌مان باید دق کند!

 

قرار بود خون گریه کنیم

عصری آمده بودم سراغت
قرار بود خون گریه کنیم
در هزاره‌ی چندم؟
- فکر می کنم دهم از سالقحط باران.


- دیروز را هم یادت می‌آید
که قرار بود پل بزنیم
یعنی قرار بود تو پل بزنی
تا حریف ضربه‌ات نکند؟


توی خیابان راه که می‌روی
چشم‌ها می‌خواهند همدیگر را بدرند
و هی پاچه‌ی هم را می‌گیرند.
و اگر این عینک‌های دودی نبودند
معلوم نبود
تکلیف این آفتاب که
هر روز از شرق به غرب
شوت می‌شود
چیست؟

***
می‌آیی فرار کنیم؟
- اگر باران بیاید
- نه، هزار سال است که نیامده
و حالا حالاها که بیاید
چشم‌هایت را روی هم بگذار
و دست‌ها را روی دلت
هروقت صدای جیرجیرک‌ها بلند شد
پرواز می‌کنیم
باور کن!


- مادر می‌گفت ...
- مادر را بی‌خیال
پدر را بگو که می‌گفت:
«اگر گرازهای وحشی را هم به خانه آورده بودیم
تا حالا آدم شده بودند و تو نشدی
و نمی‌شوی.
نشان به آن نشان که هزار سال‌است باران نیامده
و حالا حالاها که بیاید.»

آخر یکی‌مان باید دق کند
یا من از دوست داشتن تو
یا تو از دوست نداشتن من


- توی این گرما که دارد بیداد می‌کند
عجب بساطی به راه انداخته این شب‌چره‌ی مسخره‌ی شور!
فکر کنم امشب هم صدای رعد و برق‌ها
نگذارند تا صبح بخوابیم
- بخوابیم؟!

 


برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 252311


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها