X
تبلیغات
رایتل
حال و روزنوشت‌
حال و روزنوشت‌های من در این روزهای نبادا!
آرشیو
1388/10/17
همه آن سال‌ها / یک داستان مینی‌مال

 روستای آغوزدره در مازندران - بهشهر / عکس: خودم
خاکسترها را زیر رو می کند تا زغال های افروخته بیایند بالا که هیزم ها، مستقیم با داغی زغال ها مماس شوند.
هُرم غریبی دارند خاکسترها و گرمای طعم داری که بوی سال های زندگی را با خود دارند.
صدای بالا آمدن شوهرش از پله های چوبی می آمد و زن دست تند کرد که هیزم تازه را زودتر در بخاری بچیند و برسد که فوت کند  تا آتش الو بگیرد و گرمای آن خانه چوبی- کاهگلی؛ درست مثل همان سال ها که مرد خسته از مزرعه بر می گشت و به رسم روستاهای شمالی چای و نان و پنیرش به راه بود به عنوان پیش غذا.
صدای سرفه پیرمرد که از پشت در بلند می شود، زن بر می خیزد انگار برای بار نخست است که می بیندش و توی دلش انگار هزارتا گنجشک یکهو  پر گرفته اند و گونه هایش از شرم  سرخ می شود.
--
پیرمرد که وارد شد پیش از چشم ها به گونه های پیرزن نگاه کرد و مثل همه آن سال ها پیرزن را شماتت کرد که اینقدر سر نکند توی بخاری و زغال ها را فوت نکند که این جوری گونه هایش گل بیندازد و چای خواست مثل همه آن سال ها وقتی هنوز داشت جورابش را از پا در می آورد.
منتشرشده پیش از این در عکس‌داستان

برای عضویت در خبرنامه این وبلاگ نام کاربری خود در سیستم بلاگ اسکای را وارد کنید
نام کاربری
تعداد بازدیدکنندگان : 252240


Powered by BlogSky.com

عناوین آخرین یادداشت ها